حال خوش دختر با خاطرات پدرشهید/گفتوگو با نویسنده آخرین فرصت - تسنیم
«وقتی کتاب به دستم رسید، شب تا صبح را بدون وقفه با نوشته ها گذراندم و از همان صفحه ی اول کتاب، از خط تقدیمیه که کتاب به نهج البلاغه تقدیم شده بود، اشک های من جاری شد و صفحه به صفحه با اشک پیش رفتم تا به پایان کتاب رسیدم.»

به گزارش خبرگزاری تسنیم از شیراز، حضرت آیتالله خامنهای در تقریظ بر کتاب «آخرین فرصت»: « ــ این شهید عزیز از سرآمدانِ شهدا است.
زندگی پرهیزگارانه، رفتار فداکارانه، و سرانجام غبطهانگیز: شهادت دلاورانه و آگاهانه.
گوارا باد این همه بر این بندهی مخلص..
و درود خدا بر امام خمینی که انقلابش توانست چنین گوهرهای نفیسی را استخراج و تربیت کند.
نگارش خوب نویسنده و اظهارات صریح و سادهی راویِ رنجکشیده، از امتیازات کتاب است.
تیر ماه 402»
نوزدهمین پاسداشت ادبیات جهاد و مقاومت همراه با انتشار تقریظ رهبر انقلاب بر کتاب «آخرین فرصت» و گرامیداشت فداکاری خانوادههای ارتش جمهوری اسلامی ایران، پنجشنبه 9 اسفند 1403 در حرم مطهر حضرت احمد بن موسی الکاظم (شاهچراغ) علیهماالسلام شیراز برگزار شد.
«آخرین فرصت» گذری بر زندگی شهید علی کسایی به روایت همسر ایشان است که با نثری روان و زیبا به رشته تحریر درآمده است.
شهید کسایی، معلم و مفسر نهجالبلاغه و مسئول عقیدتی سیاسی مرکز پیاده ارتش شیراز بود.
وی در 21 مردادماه 1366 در منطقه سومار به شهادت میرسد.
به همین مناسبت رسانهی KHAMENEI.IR در گفتوگو با خانم سمیرا اکبری، نویسنده کتاب «آخرین فرصت»، ماجرای تدوین این کتاب را بررسی کرده است.
با توجه به سوژه خاص کتاب و ویژگیهای شخصیتی شهید کسایی از اینجا شروع کنیم که چگونه با این شهید آشنا شدید و مراحل نوشتن و تدوین این کتاب چگونه پیش رفت؟
من در شهرم شیراز، عضو یک مؤسسهی مردمنهاد به نام «مؤسسهی نشر فرهنگ شهادت» هستم.
یکی از فعالیتهای این مؤسسه، دیدار با خانوادههای شهدا، مصاحبه و ثبت خاطرات این عزیزان است.
چند سال پیش، از طرف آقای سیّدرضا متولی ــ که از جانبازان شیراز و از شاگردان کلاس نهج البلاغهی شهید کسایی بود ــ شهید علی کسایی به مؤسسه معرفی شد.
با همان معرفی اولیه متوجه شدیم که با یک شهید گمنام و مظلوم، در عین حال شاخص روبرو هستیم.
مصاحبههای اولیه با خانواده و دوستان آغاز شد و هر چه پیش رفتیم، بیشتر مطمئن شدیم که باید به صورت ویژه برای معرفی این شهید عزیز تلاش کنیم.
در ابتدا قرار نبود نگارش خاطرات با من باشد؛ اما در ادامهی مسیر شرایط به گونهای پیش رفت که آشنایی بیشتر و نوشتن دربارهی این شهید عزیز، روزی من شد.
بعد از بررسی مصاحبههای اولیه و مشورت با اساتید خودم، با توجه به قوت خاطرات خانوادگی، تصمیم گرفتم که تکیهی اصلی خاطرات را بر روایت همسر شهید بگذارم.
ارتباط مستمرم با خانم رفعت قافلانکوهی تبدیل شد به 30 ساعت گفتوگوی صمیمانه که به لطف خدا حاصل آن، کتاب «آخرین فرصت» شد.
دستاوردهای نوشتن درباره شهدا برای نویسنده چیست؟
سالها پیش، در اردوی راهیان نور طعمی متفاوت و ناب از ارتباط با شهدا را چشیدم.
در همان سفر، کتابچه به ما هدیه دادند که پشت جلد آن با یک خط درشت و قشنگ نوشته شده بود: «ارتباط با شهدا دو طرفه است».
و این باعث شد ارتباطم را با شهدا و سبک زندگی آنها حفظ کنم.
چرا؟
چون میدیدم که این ارتباط بیاندازه برایم اثرگذار است و به باورهای من عمق میبخشد و تربیتم میکند.
آشنایی با شهید علی کسایی و سبک زندگی ایشان دستاوردهای زیادی داشت.
تمام شاخصهای رفتاری ایشان حکم یک کلاس درس را داشت.
به طور عملی میدیدم که چگونه میشود یک انسان به آنچه که میداند، جامهی عمل بپوشاند و چه نتیجهای دارد.
میدیدم که یک انسان میتواند چه هدفها و رؤیاهایی در زندگی داشته باشد و برای رسیدن به آن اهداف، برای چشیدن طعم آن رؤیاها، چگونه بیوقفه تلاش کند.
دوست داشتم بتوانم با چاپ کتاب خاطرات این شهید، باب آشنایی و ارتباط با سبک زندگی این شهید را باز کنم تا بقیه هم بتوانند این ارتباط را با این شهید عزیز تجربه کنند.
قبل از آشنایی با شخصیت و سبک زندگی شهید علی کسایی، همان توضیحات مختصر، کلی و معرفی اولیهی این شهید عزیز بسیار جذاب و خاص بود.
مثل اینکه برای معرفی اولیه به من گفتند این شهید عزیز، شهید غدیری کشور است و روز عید غدیر به دنیا آمدهاند و به همین دلیل اسمشان را علی گذاشتند.
روز عید غدیر ازدواج کردند و روز عید غدیر دیگری هم به شهادت رسیدند.
در ابتدا فکر کردم این یک تقارن تاریخی جذاب و جالب میتواند باشد.
ولی وقتی در ادامه به من گفتند که ایشان مدرس، مفسر و حافظ موضوعی نهج البلاغه بودند، دیگر ذهنم مکث کرد و گفتم اینجا حتماً جایی است که فقط یک اتفاق جذاب در کار نیست و یک ربطی بین این اتفاقها حتماً وجود دارد.
هر چه بیشتر پیش رفتم و بیشتر دانستم، فهمیدم که درست فکر کرده بودم.
نوشتن هرکتابی سختیهایی دارد.
برای نوشتن این کتاب چه چالشهایی داشتید؟
سختیهای نوشتن برای شهیدی که حدود 37 سال از شهادتش میگذشت، چیست؟
چالش اصلی که در این کار با آن روبرو بودم، طولانی شدن زمان انجام مصاحبهها و آماده شدن خروجی اولیهی کار بود.
یکی از دلایلش تغییر محل زندگی همسر شهید بود که برای مدتی همراه با خانوادهی دختر خانمشان ساکن یکی از شهرهای جنوبی شدند و همین فاصله باعث شد که روند مصاحبهها کند بشود.
از طرفی هم گرفتاریهای خانوادگی و شخصی خودم، مثل تولد فرزندم و دوران نوزادی پسرم، باعث شد که این روند کمی طولانی و کند بشود و در یک بازهی چند ساله کار به سرانجام برسد.
با توجه به اینکه ما با یک فضای خانوادگی در کتاب روبرو هستیم و راوی اصلی ما همسر شهید بودند، بخش عمدهی گفتوگوها و مصاحبهها با همسر شهید بود.
اما در کنار ایشان، با جناب آقای محمود کسایی، تنها برادر شهید، و همسر ایشان، سرکار خانم ناجی، گفتوگوی مفصلی داشتیم.
همچنین با دوستان، همکاران و همرزمان ارتشی این شهید عزیز نیز گفتوگو داشتیم.
برخی از این افراد ساکن شیراز بودند که مصاحبههای حضوری انجام شد و برخی دیگر که ساکن شهرهای دیگر بودند، یا یک واسطهای خدمتشان رسید و مصاحبه را انجام دادند و به بنده رساندند، یا به صورت مصاحبهی مکتوب و تلفنی اطلاعات را دریافت کردیم و در جاهای مختلف کتاب سعی کردم که آن اطلاعات گنجانده بشود.
چه بازخوردهایی از خانواده و اطرافیان شهید و همچنین خوانندگان درباره این کتاب برای شما آمد؟
شیرینترین بازخوردی که من بعد از چاپ کتاب دریافت کردم بازخورد دختر شهید، خانم مرضیه کسایی بود.
ایشان موقع شهادت پدر خیلی کم سن و سال بودند و الان شکر خدا مادر سه فرزند هستند و از دندانپزشکان کشور عزیزمان هستند.
من ایشان را در گلزار شهدا و سر مزار پدر ملاقات کردم.
زحمت کشیده بودند و هدیهی ارزشمندی برای من تهیه کرده بودند.
وقتی که در آغوش پر از محبتشان بودم، با چشمهای خیس از حقیر صمیمانه تشکر کردند و ابراز خوشحالیشان به شکلی بود که من واقعاً نمیدانستم با این حجم از شرمندگی باید چه کار کنم.
مرضیه خانم تا قبل از چاپ کتاب از متن و محتوای کار بیاطلاع بودند و میگفتند: «وقتی کتاب به دستم رسید، شب تا صبح را بدون وقفه با نوشتهها گذراندم و از همان صفحهی اول کتاب، از خط تقدیمیه که کتاب به نهج البلاغه تقدیم شده بود، اشکهای من جاری شد و صفحه به صفحه با اشک پیش رفتم تا به پایان کتاب رسیدم.» ایشان میگفتند که خیلی از خاطرات را در طول این سالها از کودکی تا به حال از مادر و اقوام شنیده بودند و به صورت پراکنده این خاطرات به ایشان رسیده بود.
ولی وقتی که به این شکل در کتاب قصهی زندگی پدر و مادرم را خواندم، احساس کردم که یک بار با پدرم زندگی کردم و خودم احساس میکنم.
بغض یک فرزند شهید که شاید همیشه همراهش باشد با خوانش کتاب و روبرو شدن با خاطرات پدرشان شکسته شده و با ساعتها اشک ریختن، سبک شدند.
به لطف خدا، از همان چاپ اول کتاب بازخوردهای خیلی خوبی را دریافت کردم.
البته این را مدیون شخصیت والای شهید کسایی هستم.
به خاطر شاخصهای رفتاری این شهید بزرگوار و زندگی مجاهدانهای که ایشان داشتند، واقعاً برایم قابل پیشبینی بود که این ارتباط و اثرگذاری وجود داشته باشد.
خانوادههای شهدا، همکاران و دوستان شهید هم واقعاً لطف داشتند و تشکر میکردند و خوشحال بودند از اینکه خاطرات این شهید نوشته شده و بعد از سالها گمنامی به عنوان یک الگو به جامعه معرفی شدند.
جوانترها هم از اشکها و لبخندها و احساساتشان برایم میگفتند.
به خصوص بعضی از قسمتهای کتاب مشترکاً برای خیلیها جذاب و اثرگذار بود و به آن اشاره میکردند.
مثل قسمتی که مربوط به عقد شهید کسایی و همسرشان در محضر امام خمینی بود.
یا قسمتهایی که مربوط به ترور و رسیدن خبر شهادت شهید کسایی به همسرشان بود.
یکی از قسمتهایی که به ویژه از سمت قشر بانوان بازخورد بسیار خوبی را گرفتم، تلاشهای همسر شهید بعد از شهادت ایشان بود.
این تلاشها شامل مستقل زندگی کردن، تربیت بچهها و حتی یاد گرفتن مهارتی مثل رانندگی میشد.
در کل، از اینکه کتاب با شهادت شهید به پایان نرسیده بود و خواننده توانسته بود با خانوادهی شهید بعد از شهادت هم قدری همراهی کند و در ماجراهای بعد از شهادت نیز شریک باشد، راضی بودم و بازخوردهای خوبی را دریافت کردم.
شهید کسایی استادِ استفاده از فرصتهای زندگی است.
ایشان چگونه اوقات خود را مدیریت میکرد؟
خصلت بیتفاوت نبودن نسبت به زمان مهمترین ویژگی شهید کسایی است.
این ویژگی را میشود تعمیم داد به تمام اعمال و رفتارهایی که ما از این شهید عزیز شاهد هستیم.
ایشان نسبت به گذر زمان و به طور کلی نسبت به عمر خودشان بیتفاوت نبودند.
قهرمان کتاب «آخرین فرصت»، استادِ استفاده از فرصتهای زندگیاش است و واقعاً غنیمت شمردن فرصتها در وجود ایشان نهادینه شده بود.
شهید کسایی از زمانهای به اصطلاح مرده استفادههای بهینهای میکردند.
مثلاً یکی از چیزهایی که همیشه همراه ایشان بوده، یک قرآن و نهج البلاغهی کوچک، یک دفترچه و خودکار بوده که حتی در صف نانوایی، در صف محصولاتی که آن زمان به صورت کوپنی فروخته میشده، مشغول مطالعه میشدند یا طرح درسها و ایدهپردازی برای تبلیغات را انجام میدادند.
واقعاً تلاش و پرکاری که از ایشان روایت میشود، نشاندهندهی این است که ایشان چقدر مسئولیتپذیر بودند و دغدغهی استفادهی بهینه از زمانشان را داشتند.
طبق مستنداتی که از شهید عزیز به یادگار مانده، مثل نامههایی که ایشان در دوران دانشجویی از مشهد برای خانواده میفرستادند.
این ویژگی تنها مربوط به دوران دفاع مقدس و سالهای منتهی به شهادت ایشان نبوده و به نوعی برای پرورش این خصلت درون خودشان زحمت کشیدهاند.
در بخشی از نامهی دوران دانشجویی ایشان خطاب به مادر و برادرشان میگویند: «درسهایم سنگین شده، کارها زیاد شده، فرصت نیز کوتاه است.
ولی کیست که همین فرصت کوتاه را غنیمت شمارد؟
به هر حال دنیاست که میگذرد و این عمر است که همچون قطاری به سرعت میرود.
وای بر کسی که غنیمت نشمارد و در این محیط آلوده حتی یک دقیقهاش را بیهوده تلف کند و شانه از بار مسئولیت خالی کند.»
بیتفاوت نبودن ایشان نسبت به وظیفهای که در نقشهای مختلف باید انجام میدادند، واقعاً تماشایی است.
از نقش بندگی برای پروردگار گرفته تا نقشهای دیگری که ایشان در زندگی شخصی خود داشتند، چه در محیط کار و چه در ارتباط با جامعه، واقعاً دغدغهمند بودند و نمیتوانستند بیتفاوت باشند.
وقتی انسان فکر میکند و عمیق میشود، میبیند که این حجم از تلاش و اهل عمل بودن و بیتفاوت نبودن، تنها با یک نیت قابل انجام است و میتواند به صورت مداوم و مستمر ادامه یابد و آن هم رضایت خدای بزرگ است.
چیزی جز این نمیتواند شهید کسایی و امثال ایشان را در عمل در این مسیر موفق نگه دارد.
چگونه شخصیت شهید کسایی در جامعه تاثیرگذار است؟
در پایان میخواهم به این موضوع اشاره کنم که شهید علی کسایی بسیار دغدغهی تربیت و اثرگذاری داشتند و برای رسیدن به این هدف خیلی تلاش کردند.
ایشان دانشجوی رشتهی ادبیات عرب دانشگاه فردوسی مشهد بودند و به طور همزمان در حوزهی علمیه مشهد نیز مشغول تحصیل بودند.
با مطالعهی زیادی که بر روی منابع دینی و کتابهای مرجع داشتند و تسلط بالایی که نسبت به کتاب شریف نهج البلاغه پیدا کرده بودند، در راه تربیت و اثرگذاری قدم برمیداشتند.
در یکی از نامههای ایشان در همان دوران دانشجویی خطاب به مادرشان اینگونه میخوانیم: «مادر عزیزم، فرزندت زیر سایهی امام هشتم (علیهالسلام) در سلامتی و خوشی به سر میبرد.
علی تو، در کنار مرد خدا به پیروی هوای نفس مشغول است.
دعایی بکن که خداوند به برکت امام هشتم، آدمش بکند، تا بتواند آدم بسازد و دیگر به حرفش بیاعتنایی نکند».
من این اتفاق بسیار مبارک که برای کتاب «آخرین فرصت» افتاد و مزیّن شد به تقریظ رهبر انقلاب و این شهید گمنام عزیز، اینگونه در سطح کشور معرفی و شناخته شد، واقعاً ادامهی استجابت دعای مادر شهید میدانم که در حق پسرشان کرده بودند.
انتهای پیام/