داستان سیدحسن نصرالله-۱۵|استقلال لبنان؛ رویایی بر باد رفته
خبرگزاری تسنیم در مجموعه مقالاتی به بازخوانی «زندگی و زمانه سیدحسن نصرالله» رهبر شهید و اسطوره ای حزب الله لبنان و محور مقاومت می پردازد. در این شماره، به تشریح «نفاق دولت های عربی در مواجهه با مسأله مقاومت فلسطینی در لبنان؛ پیش از آغاز جنگ داخلی» می

به گزارش گروه بینالملل خبرگزاری تسنیم، خبرگزاری تسنیم طی سلسلهیادداشتهایی به بازخوانی فراز و نشیب زندگی رهبران مقاومت اسلامی لبنان میپردازد.
در همین راستا بازخوانی حیات سیدحسن نصرالله رهبر شهید و اسطورهای حزبالله لبنان و نقش وی در بالندگی محور مقاومت با عنوان «زندگی و زمانه سیدحسن نصرالله» در قالب مجموعه مقالاتی منتشر خواهد شد و حالا قسمت پانزدهم آن پیش روی شماست.
در قسمتهای پیشین توضیح دادیم که ریشهیابی علل اجتماعی و تاریخی جنگ داخلی لبنان و فراز و فرودهای آن، از این منظر برای بحث ما (زندگی و زمانه شهید سیدحسن نصرالله) اهمیت دارد که بسترهای شکل͏گیری مقاومت اسلامی لبنان را بهتر درک کنیم.
آیا مقاومت اسلامی لبنان یک پدیده خلقالساعه بود یا با انباشت تجارب ملت لبنان طی دهههای مختلف شکل گرفت؟
پیش͏تر توضیح داده͏ایم که جنگ داخلی لبنان را باید نقطه عطف زمانه «سیدحسن نصرالله» دانست که مسیر زندگی وی را تغییر داد.
اولاً «حزبالله لبنان» و شمایل فعلی «مقاومت اسلامی لبنان» نتیجه مستقیم – و به تعبیری: فرزند – جنگ داخلی لبنان است؛ ثانیاً شخص سیدحسن نصرالله نیز زندگیاش در اثر این جنگ داخلی کاملاً دگرگون شد.
در اثر این جنگ، خانوادهاش از بیروت به جنوب بازگشتند و نهایتاً سیدحسن راهی عراق شد تا با شهید «سیدعباس موسوی» آشنا شود و در مسیر جهاد و مقاومت قرار گیرد.
نمونهای از ویرانی ساختمانهای بیروت در اثر جنگ داخلی لبنان
جنگ داخلی لبنان، توطئهای خارجی به دستور آمریکا و اسرائیل و پیمانکاری احزاب راستگرای افراطی مارونی لبنان بود؛ اما باعث شد تا «مقاومت اسلامی لبنان» به میدانداری شیعیان شکل بگیرد.
این جنگ به دو جهت تأثیر قابل توجهی در حیات شهید سیدحسن نصرالله داشت
از قسمت چهارم، به فصل دوم زندگی سید حسن نصرالله، یعنی «جنگ داخلی لبنان» وارد شدیم و طی 5 قسمت، به «ریشههای شکلگیری این جنگ» پرداختیم.
از قسمت نهم از نظر تاریخی وارد مقطع جنگ داخلی لبنان شدیم و ماجرای «فاجعه عین الرمانة» را به عنوان مبدأ شروع جنگ داخلی تشریح کردیم.
در قسمتهای دهم و یازدهم، به نقش رژیم صهیونیستی و در قسمتهای دوازدهم و سیزدهم به نقش آمریکا در ایجاد جنگ داخلی لبنان پرداختیم.
نکته قابل توجه در تمام این دوران، «فقدان استقلال لبنان» و «وابستگی سران آن به خارج» بود.
در قسمت چهاردهم، 6 واقعه تاریخی طی سالهای منتهی به جنگ داخلی را بازخوانی کردیم.
این 6 واقعه، نقش مهمی در نضج و تکامل اندیشه «نهضت مقاومت اسلامی در لبنان» داشت و به صورت خاص برای روی ذهنیت «سیدحسن نصرالله» اثرات پررنگی گذاشت.
در این شماره، توجه ما به سمت رویکردهای کشورهای عربی است.
لبنانیها در مسیر مقاومت، به مواضع کشورهای عربی توجه داشتند؛ اما شاید بتوان وجه تمایز «مقاومت اسلامی لبنان» در برابر دیگر کشورها را در همین مسئله (نوع نگرش نسبت به کشورهای خارجی) دانست.
از این منظر، بازخوانی رویکرد کشورهای عربی از اهمیت به سزایی برخوردار است.
لبنان و مسئله «عدم موفقیت کامل در پروژه ملتسازی»
اولین نکتهای که در این زمینه باید مورد توجه قرار گیرد، ناکامی نسبی لبنان در پروژه «ملتسازی» است.
در لبنان از زمان تأسیس، 18 طائفه به رسمیت شناخته شدند و هر طائفه حقوق و قوانین مخصوص به خود را دارا هستند.
قوانین مجزای حقوقی و تقسیم منابع بر اساس طائفه باعث شد تا همواره سطح بالایی از رقابت میان طوائف بر سر دستیابی به قدرت و حقوق بیشتر وجود داشته باشد و همین موضوع، هویت طائفهای را نسبت به هویت ملی پررنگتر کرد.
با ظهور ایدئولوژیهای فراطائفهای نیز این معادله تغییر نکرد و تنها بر شکافهای بیشتر در سطح جامعه افزود.
نقشه (فرش رنگارنگ) لبنان بر پایه توزیع (اکثریت) طوائف در هر منطقه
در این نقشه 7 طائفه بزرگتر نمایش داده شدهاند و در هر منطقه نیز صرفاً اکثریت مذهبی معیار قرار گرفته است.
در لبنان 18 طائفه حضور دارند و در عموم مناطق نیز در کنار اکثریت، طوائف اقلیت نیز حضور پراکنده و محدود دارند
در سطح دیگری باید نقش کشورهای خارجی را نیز در نظر گرفت.
در فرهنگ اجتماعی لبنان، خانوادههای بزرگتر حرف اول را در سطح منطقه میزنند و از این حیث نظام اجتماعی لبنان – از زمان تأسیس تا دهه 1970 یا 1980 میلادی - را میتوان به «دوره فئودالیسم» در اروپا تشبیه کرد.
دولتهای خارجی نیز مستقیما با همین خانوادههای اشرافی ارتباط میگرفتند و همین اشرافزادگان، جامعه نخبگان سیاسی یا الیگارشی قدرت را تشکیل میدادند.
این وضعیت در طول جنگ داخلی لبنان تلطیف شد و طی سه دهه اخیر نیز تلاشهای وسیعی برای کمرنگ کردن آن صورت میگیرد؛ اما باز هم به شکل کمرنگتری ادامه پیدا کرده و در فصل مربوط به رهبری سیدحسن نصرالله بر حزبالله لبنان به آن خواهیم پرداخت.
آنچه در اینجا با آن کار داریم، «رویکرد کشورهای خارجی» است.
کشورهای خارجی در چنین بستری، به صورت مستقیم با خانوادههای اشرافی به عنوان الیگارشی قدرت ارتباط میگرفتند و همین موضوع باعث میشد تا میان نخبگان سیاسی داخلی لبنان نیز برای جلب حمایت خارجی، رقابت شکل بگیرد و در نتیجه عملا دخالت خارجی در لبنان از سطح «روابط دیپلماتیک دولتها» فراتر برود و در تار و پود نظام سیاسی آن، جا بیفتد.
طبعا در چنین فضایی، استقلال ملی لبنان نیز به حداقل میرسد.
در فرهنگ سیاسی لبنان، «خانوادههای اشرافی» حرف اول را میزنند و در عموم احزاب سیاسی، رهبری از پدر به پسر به ارث میرسد!
این نکته در قرن بیستم، به مراتب پررنگتر بود.
عمده رهبران سیاسی فعلی لبنان نیز میراثدار پدرانشان در فضای سیاسی لبنان هستند
این موضوع به شکل کمرنگتری در فرهنگ عمومی نیز نمود پیدا کرده است!
بدین صورت که بسیاری از طوائف، گروهها و خردهفرهنگها صراحتاً خود را هوادار جدی کشورهای خارجی میدانستند.
این مسئله در فرهنگ عمومی، ابتدا از نخبگان مارونی شروع شد.
فرانسه در دوره قیمومیت خود، به بخش قابل توجهی از نخبگان مارونی تابعیت فرانسوی داده بود و این مارونیها در مسائل ساده و روزمره جامعه لبنان – مثلاً در مواجهه با پلیس در موضوعات انتظامی (جرم و جنایت؛ مانند دزدی، تجاوز به نوامیس و...) یا در مسائل امنیتی، از تابعیت خارجی خود استفاده میکردند تا شامل برخی ملاحظات (امتیازات) دیپلماتیک و حقوقی شوند.
به عنوان نمونه، این حکایت در ملت لبنان مشهور است که در دوره خودمختاری لبنان در حکومت عثمانی (نیمه دوم قرن نوزدهم) روزی میان یک مسیحی مارونی و یک مسلمان دعوایی رخ داد؛ نیروی پلیس برای حل و فصل درگیری آنها را به پاسگاه منتقل میکند.
در پاسگاه، شهروند مارونی پاسپورت فرانسوی خود را روی زمین قرار داد و خطاب به مأمور انتظامی گفت: «من در خاک فرانسه هستم و تو نمیتوانی مرا بازخواست یا بازداشت کنی!» در ادامه به موارد پررنگی از این وابستگی خارجی میپردازیم.
فرانسه؛ پیشگام در «پدر خواندگی»
فرانسه را باید کشور پیشگام در مسئله «پدرخواندگی در لبنان» دانست.
این کشور، خود را بانی تأسیس و حتی استقلال لبنان میداند و در تاریخنگاری جا افتاده در لبنان – خصوصاً در میان مسیحیان مارونی – این نکته را به تثبیت رسانده است که مبدأ تاریخی استقلال لبنان به دوره خودمختاری در عصر عثمانیها برمیگردد و آن خودمختاریها نیز مرهون لشکرکشی فرانسه است و در نتیجه فرانسه بانی تاسیس و شکل گیری کشور لبنان محسوب میشود.
فؤاد شهاب، مهمترین شخصیت لبنانی تا پیش از جنگ داخلی لبنان
او تابعیت فرانسه را داشت و جناح تحت امر وی (مدرسه شهابی) حساسیتها و ملاحظات فرانسه را در تنظیم مواضع خود لحاظ میکرد
از نظر رسمی و حقوقی نیز لبنان جزئی از خاک سوریه بود و فرانسه در دوره قیمومیت بر سوریه بزرگ، یکی از ممالیک یا اقلیمهای سوریه را جغرافیای فعلی کشور لبنان با عنوان «دولت لبنان الکبری» قرار داد و در ادامه نیز جدایی آن از سوریه را اعلام کرد.
اندکی قبل از خروج نهایی از لبنان نیز استقلال کامل آن را به رسمیت شناخت تا لبنان یکی از مؤسسین سازمان ملل باشد و در ادامه نیز با خروج کامل خود، استقلال نهایی لبنان را پذیرفت.
به این ترتیب، فرانسه خود را پدر لبنان میداند و این نکته را نیز کمابیش در سطح لبنان جا انداخته است.
در همین راستا، بخشی از جامعه سیاسی لبنان نیز اثرپذیری بیشتری نسبت به فرانسه دارد و این نکته در قرن بیستم و سالهای منتهی به جنگ داخلی، شکل پررنگتری داشت.
پیشتر در قسمت دهم این سلسلهیادداشت، با عنوان «نقشه اسرائیل برای جنگ داخلی لبنان» به نقش «شهابیها» یا «مدرسه شهابی» در فضای سیاسی وقت لبنان پرداختهایم.
به جرأت میتوان ادعا کرد که طی دو دهه 60 و 70 میلادی، مدرسه شهابیها - که در عربی «النهج الشهابی» یا «المدرسة الشهابیة» خوانده میشود - بزرگترین جناح سیاسی لبنان را تشکیل میداد و در رأس آن «فؤاد شهاب» قرار داشت.
بعد از عملیات نظامی آمریکا در لبنان در سال 1958، با وساطت فرانسه و تمکین آمریکا «فؤاد شهاب» به ریاست جمهوری لبنان رسید.
{این ماجرا را در قسمت ششم این سلسله یادداشت با عنوان «عملیات خفاش آبی آمریکا در غرب آسیا» شرح دادهایم.}
«فؤاد شهاب» تابعیت فرانسه را داشت و صریحاً خود را متعهد به فرانسه میخواند.
ضمن اینکه سیر بر کشیده شدن وی در فضای نظامی و سیاسی نیز مستقیما به پاریس برمیگشت.
فرانسه او را در ارتش به کار گرفت و بعداً به فرماندهی کل ارتش لبنان گمارد و در ادامه ورود وی به حوزه سیاست نیز با نظر مستقیم فرانسه صورت گرفت و در آخر نیز پاریس بود که واشنگتن و طرفهای لبنانی را قانع کرد تا فؤاد شهاب به جای «کمیل شمعون» بر مسند ریاست جمهوری لبنان بنشیند.
فؤاد شهاب تا سال 1964 در مسند ریاست جمهوری بود.
سپس از «شارل حلو» برای رسیدن به این منصب حمایت کرد و عملا او را به جناح خود اضافه کرد.
در سال 1970 ریاست جمهوری از دست این جناح خارج شد؛ اما سال 1976 «الیاس سرکیس» که از نزدیکترین شاگردان فؤاد شهاب و از اصلیترین چهرههای مدرسه شهابی بود به ریاست جمهوری رسید.
نفوذ این جناح به جامعه مارونیها محدود نمیشد؛ هرچند مارونیها بیشترین میزان همراهی و تبعیت را نسبت به فرانسه داشتند و این نکته در فرهنگ عمومی آنان نیز جا افتاده بود.
در میان مسلمانان شیعه و سنی نیز بسیاری از شخصیتها به این جناح نزدیک بودند.
مثلا در میان اهل تسنن، «رشید کرامی» با حمایت این جناح در سالهای 1964 و 1980 به نخستوزیری رسید و شخصیتهایی مانند «خلیل الهبری»، «احمد الداعوق» و...
حیات سیاسی خود را تا حد زیادی مرهون مدرسه شهابی بودند و با حمایتهای آنان به نخستوزیری رسیدند.
اوج این کار، حمایت این مدرسه از «سلیم الحص» بود که از میانه دهه هفتاد تا پایان قرن بیستم، «مهمترین سیاستمدار سنی لبنان» به حساب میآمد و 5 بار منصب نخستوزیری را در اختیار گرفت.
در جامعه شیعیان، نفوذ مدرسه شهابی محدودتر بود؛ اما باز هم افرادی مانند «صبری حمادة» (رئیس پارلمان لبنان در پنج دوره پراکنده حد فاصل 1943 تا 1970 و از مؤسسین «المجلس الإسلامی الشیعی الأعلى») منسوب به این جناح بودند.
کانون اصلی نفوذ این جناح را باید در رکن دوم ارتش (معادل «حفاظت اطلاعات» در ساختارهای نظامی ایران) دانست که به حیات خلوت این جناح تبدیل شده بود.
در دوره اقتدار شهابیها، قدرت این سازمان به قدری بالا رفت که برخی اعتقاد دارند دولت سایه لبنان در اختیار آنان بود و میتوانستند اراده خود را به جامعه نخبگان سیاسی تحمیل کنند.
در این زمینه کتاب «رکن دوم؛ حاکم در سایه» (المکتب الثانی: حاکم فی الظل) نوشته «نقولا ناصیف» از شهرت بسیار بالایی برخوردار است.
به صورت کوتاه باید گفت این جناح، اصلیترین ابزار فرانسه در حوزه سیاست داخلی لبنان بود و در سطح دیگری وجود همین مدرسه باعث میشد تا انگاره «استقلال لبنان» از سطح مشخصی فراتر نرود و نخبگان سیاسی به دنبال کسب حمایت خارجی باشند.
اتحادیه جماهیر شوروی؛ قله وابستهسازی!
«افتخار به وابستگی خارجی» در نیمه دوم قرن بیستم و با ظهور و اقبال به جنبشهای چپگرا به اوج خود رسید.
چپهای لبنان در این دوره، صریحاً به «هواداری برای شوروری» افتخار میکردند!
آنها حتی تابعیت شوروی را هم نداشتند؛ اما شوروی را علمدار انقلابهای کمونیستی و عدالتطلبانه میدانستند و خود را متعهد به حمایت از آن میخواندند.
شاید مهمترین وجه تمایز آنان با مدرسه شهابی این بود که حتی منافع خودشان را نیز قربانی ایدئولوژی (به تعبیر دیگر: منافع شوروی) میکردند و از تصریح به آن نیز ابایی نداشتند!
سخنرانی کمال جنبلاط در جمع شبهنظامیان تابع «جنبش ملی لبنان» در سال 1976
آنها از دهه 1970 به یک جناح مهم در فضای سیاسی لبنان تبدیل شدند.
در سال 1969 نخستین ائتلاف از گروههای قومگرا و چپ تشکیل شد و در سال 1973 با عنوان «جنبش ملی لبنان» (الحرکة الوطنیة اللبنانیة) به اوج خود رسید.
آنها یکی از اضلاع مهم جنگ داخلی لبنان بودند و در سال 1982 با ارتقاء خود «جبهه مقاومت ملی لبنان» را تشکیل دادند که به «جمول» (مخفف «جبهة المقاومة الوطنیة اللبنانیة») معروف شد.
این جبهه تا پیش از میدانداری مقاومت اسلامی لبنان، مهمترین گروه مقاومت لبنان در برابر اشغالگری رژیم صهیونیستی بود.
از ابتدای دهه 1970 ، برخی گروههای کمونیستی (مانند «حزب کمونیست» و «سازمان عمل کمونیسی در لبنان») نگاه انترناسیونالیستی داشته و حتی نگاههای ملیپایه را نیز برنمیتابیدند!
این جریانات صراحتاً میگفتند که در صورت لزوم، منافع ملی لبنان نیز باید به پای ایدئولوژی کمونیستی ذبح شود.
در مقابل، برخی دیگر (مانند «حزب سوسیالیست پیشرو») علیرغم نگاه ملیگرایانه لبنانی صریحاً خود را متعهد به حمایت از منافع شوروی میدانستند.
سوریه و تداوم نگرش استعلایی به لبنان
کشور دیگری که در این یادداشت میتوان از آن یاد کرد، «سوریه» است.
از زمان خروج نظامیان فرانسوی از لبنان، سوریه همواره در معادلات سیاسی لبنان دخالت میکرد.
ضمن اینکه برای مدتی به طول بیش از سه دهه، نیروی نظامی در لبنان پیاده کرده بود و میتوانست – به پشتوانه توان نظامی برتر - اراده خود را به حاکمان لبنان تحمیل کند.
بخشی از رهبران سیاسی مخالف نفوذ سوریه نیز به صورت مستقیم توسط دمشق ترور شدند تا هزینه مخالفت با خود را بالا ببرد.
در چنین فضایی، بخشی از نخبگان سیاسی لبنان نیز صراحتاً خواستار «الحاق لبنان به خاک سوریه» بودند!
از نگاه این گروهها، اساساً کشور لبنان فرزند کشور سوریه است و باید نزد پدر خود بازگردد.
این نگرش در زمان اتحاد سوریه و مصر به اوج خود رسید که حوادث 1958 را رقم زد و ما در قسمتهای پنجم و ششم به آن پرداختهایم.
فراتر از آن در لبنان، در سال 1932 حزب «السوری القومی الاجتماعی» در بیروت رسماً کار خود را آغاز کرد و تا دولت پیشین لبنان (نجیب میقاتی) دارای وزیر در کابینه هیئت دولت بود.
ضمن اینکه «حزب بعث لبنان» که در سال 1966 تأسیس شد نیز رسماً خود را «شاخه لبنان حزب بعث سوریه» میخواند.
این حزب نیز تا ماههای اخیر همچنان فعال بوده و در زمره احزاب مؤثر درجه دوم لبنان محسوب میشود.
طبعاً این احزاب، دارای وابستگی ایدئولوژیک به سوریه بوده و خود را متعهد به پیروی و همسویی از دمشق میدانستند.
نکته قابل توجه این است که حتی بعد از سقوط نظام بعث در سوریه، این احزاب مجمع عمومی جدیدی برگزار نکردهاند تا تغییراتی در مرامنامه، ایدئولوژی و...
خود به وجود بیاورند!!
علی حجازی (دبیرکل حزب بعث لبنان) در کنفرانس مطبوغاتی در نشست داخلی این حزب
در قرن بیستم، این نگاه در متن جامعه و خصوصاً در میان اهل تسنن هواداران جدی داشت.
هر چه به انتهای قرن بیستم نزدیک شدیم، از طرفداران الحاق به سوریه در فضای عمومی کاسته شد که بخشی از آن به معادلات جنگ داخلی و بخش دیگری به مواضع حاکمان دمشق برمیگشت.
با این حال در نیمه اول دهه هفتاد، همچنان در فرهنگ عمومی لبنان – به ویژه در جامعه اهل تسنن – هواداری سوریه و دمشق یک گرایش پررنگ بود.
جمعبندی
از زمان تأسیس تا پایان قرن بیستم، لبنان به عرصه رقابت کشورهای منطقهای و فرامنطقهای تبدیل شده بود.
کشورهای خارجی میتوانستند اراده خود را از طریق همپیمانان، هواداران یا نیروهای همسو با خود در داخل لبنان دنبال کنند.
در چنین بستری، بخشی از نخبگان سیاسی لبنانی نیز به دنبال جلب نظر کشورهای خارجی بودند.
در فرهنگ سیاسی لبنان، دریافت کمک خارجی امری عادی و طبیعی شده بود!
این نکته در قرن بیست و یکم به شکل کمرنگتری همچنان تداوم یافته است.
به همین جهت در فضای کلان منطقه غرب آسیا، لبنان را اصطلاحاً «دماسنج خاورمیانه» میخوانند؛ زیرا بخش مهمی از رقابتهای سیاسی دولتها در لبنان نمود پیدا میکند.
هرگاه دولتهای بزرگ به سمت همکاری و تعامل پیش بروند، فضای سیاسی لبنان نیز پویا و در عین حال در امنیت کامل است.
اما زمانی که تخاصم بر تعامل غلبه کند، لبنان به سرعت به سمت تنش سیاسی میرود!
ما در قسمت پانزدهم سلسلهیادداشتهای «زندگی و زمانه سیدحسن نصرالله» به این موضوع پرداختیم.
زیرا در آستانه شکلگیری جنگ داخلی لبنان، این موضوع به شکل پررنگی نمود پیدا کرد و حزب کتائب با استفاده از شکاف بین کشورهای عربی، تلاش کرد تا حداکثر امتیازات را از آنان گرفته و رقبای سیاسی خود را در موضع ضعف قرار دهد.
این در حالی است که کشورهای عربی در آن زمان نمیدانستند عملاً با یک نیروی نیابتی اسرائیل وارد معامله شدهاند!
این نکته را در قسمت آینده تشریح خواهیم کرد.
انتهای پیام/