شوخیهای بانمک یک «سالخورده»! + عکس
شوخیهای ما با هم خیلی زود شروع شد. یکی از شوخیهایمان بوسیدن دست او بود. وقتی که حواسش نبود یا اگر من حواسم نبود، از پشت میآمد و دستم را یکهو میگرفت و سعی میکرد ببوسد...

گروه جهاد و مقاومت مشرق- مصیب معصومیان در کتاب هفت روز دیگر، ماجرایی از زندگی و شجاعت یکی از شهیدان مدافع حرم، شهید محمدتقی سالخورده را نوشته است.
جوانی که عشق شهادت در دلش داشت.
برای او شهادت راهی بود که به محبوبش برسد.
شهادت چیزی بود که به او در زندگی شجاعت و شهامت میداد.
در کتاب هفت روز دیگر، زندگی شهید محمدتقی سالخورده را میخوانیم.
از زمان ازدواج پدر و مادرش، متولد شدن خودش، بزرگ شدن و ازدواج کردنش و در نهایت شهادتش.
کتاب هفت روز دیگر با استفاده از خاطرات و سخنان پدر و مادر شهید نوشته شده است.
آنچه در ادامه میخوانید، بخشی از این کتاب است.
راوی: اکبر جان دارو (همرزم شهید)
آشنایی ما برمیگردد به سال ۱۳۸۷ شوخیهای ما با هم خیلی زود شروع شد.
یکی از شوخیهایمان بوسیدن دست او بود.
وقتی که حواسش نبود یا اگر من حواسم نبود، از پشت میآمد و دستم را یکهو میگرفت و سعی میکرد ببوسد...
نه من فکر میکردم که او فرمانده ماست نه او توجهی به این ضوابط داشت.
شوخیهایش اسلامی و خیلی بانمک بود.
بیشتر از هر چیزی با محبت بود.
در خانطومان و خط عمار هم باهم بودیم.
با درایت و تیزهوشی نیروها را پخش کرد.
آنجا هم که بودیم فرماندهی برایش مهم نبود فقط میخواست که بچهها همکاری کنند تا کار پیش برود.
ما در خط عمار پیش آقا مجتبی جانبازی در انبار کاه بودیم.
در تاریخ بیست و یکم فروردین به آنجا سه بار حمله شد.
با فرماندهی محمدتقی هر سه حمله را دفع کردیم.
آرامش خاصی داشت در آن اوضاع.
آخرین بار او را دیدم که قناصه برداشت و با حسین مولوی رفت.
از انبار کاه عقبنشینی کردیم و خودمان را رساندیم به خاکریزی که لایه دوم بود در حملات.
من آنجا در «آمار» پیش آقای محمود اندی بودم.
از بچهها شنیدم که «محمدتقی زخمی شده» نمیدانستیم دقیقا چه اتفاقی افتاده که محمدتقی به شهادت رسیده.
میگفتند سید کریم رفت محمدتقی را بیاورد.
کم کم از این و آن شنیدیم که محمدتقی شهید شده.
باورکردنی نبود چون محمد تقی نمونه نداشت و میدانستم این بار که ببینمش میخواهم دستش را ببوسم.
واقعاً دست او بوسیدنی بود.
اگر یکهو بروم که دستش را ببوسم سعی نمیکند دستش را بکشد.
راوی کامران داداش پور (همرزم شهید)
اولین بار سال ۱۳۹۴ رفتیم سوریه به استان حلب، شهر الحاضی.
در مقر مستقر شدیم.
قبل از ما محمدتقی و چند نفر از دوستان رفته بودند آنجا.
ما حدوداً ده روز بعد از آنجا رفتیم.
اینها نوبتشان تمام شده بود و باید میآمدند استراحت اما شهید سالخورده و حسین برادران آمدند پیش سردار عبدالله صالحی و اصرار کردند که همراه یگانشان بمانند.
آقای اندی و قاسمی گفتند آقای برادران همین روزهاست که پدر میشود باید برگردد.
محمدتقی طی این چند وقت دو سه بار تا دم مرگ رفته و برگشته.
خانواده اش هم باخبر شدهاند و نگران اند.
بهتر است هر دو برگردند.
محمد تقی و حسین برادران رفتند پیش حاج حمید رستمیان آنجا متقاعد شان کردند که بمانند و ماندند وقف برگشتند پیش من، تجه رانشان را تحویل داده بودند.
من دوباره به آنها تجهیزات و سلاح و امکاناتی که نیاز داشتند را دادم لباس گرم و پلیور و لباس زیر و جوراب و کفش و نیم پوتین: اما آن ها قبول نکردند.
هر چه گفتم: سهمیه شماست، قبول نکردند.
مرحله آخر بود.
قبل از اعزام به خان طومان اعلام کردند که سی نفر میخواهند اعزام شوند و همه سی نفر هم سرباز بودند.
قرار شد نوبتبندی کنند.
نوبت اول یک سال تحویل گرفتن یکان در خان طومان بود.
طبق این برنامه باید در هر سه نوبت گردان صابرین نیرو داشته باشد.
محمدتقی در نوبت سوم بود و آقای برادران و صالحی هم در نوبت اول و دوم بودند.
یک روز محمدتقی با من تماس گرفت:
- داداش!
گفتم: جانا، کجایی؟
گفت: چه شده؟
گفت: تو در گروه من و در نوبت من هستی.
گفتم: آنجا چه کارهام؟
گفت: مسئول آماد و پشتیبانی.
خواستم به تو خبر بدهم که خوشحال بشوی.
همین هم بود.
خیلی خوشحال شده بودم و تشکر کردم تا اینکه زمان اعزام به منطقه رسید و تماس گرفتند.
نیمه شب اعزام شدیم.
قرار شد ما برویم به «خلصه» که نیروهای فارس و شیراز برگردند.
منطقه را تحویل گرفتیم، تغییر و تحولات انجام شد و نیروهای فارس رفتند.
بچههای لشکر ۲۵ کربلا و نیروهای فاطمیون جایگزین ما شدند.
محمدتقی بعد از سه روز آمد دنبال من.
خیلی دوست داشت که من برای کار آماد بروم پیش او، اما احمدی قبول نکرد و گفت: ما در سلاح و مهمات و توپ مشکل داریم.
برای همین من خیلی از اوقات میرفتم پیش محمدتقی و به او سر میزدم.
یکی از بچهها را برای رسیدگی به کار آماد فرستاده بودم پیش محمدتقی، سیدکریم کریمزاده که تجربه کار آماد را داشت و از همشهریهای محمدتقی هم بود، اهل نکا.
روز قبل از درگیری، محمدتقی آمد پیش من، سرتاپایش خاکآلود بود.
گویا همراه بچههای فاطمیون مشغول سنگرسازی بود.
دو روز بعد، من در حال تردد در مسیر بودم برای رساندن مهمات که از بیسیم شنیدم درباره محمدتقی دارند حرف میزنند.
یکی گفت: "پربسته بود که پرید." صدای بعد گفت: "نه، هنوز پرواز نکرده، فقط یک بالش شکسته..." تا اینکه رسیدم به خلصه.
آنجا خبر قطعی شهادت محمدتقی سالخورده را شنیدم از راننده تویوتایی که شهید سالخورده و حسین مولوی را رسانده بود به بیمارستان.